تبليغاتX
آسمان ِ نارنجی




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


آسمان ِ نارنجی

گاهی باید سکــوت کرد ! شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشه ...

 

گـاهی

هرچـ ـه مي خوانی نمی فهمی

بايد آن قـدر بـ خواني تا

... شايـد فهميـ ـدي!

پسـ

آنچه كه تو مي نويسي هم

همــ ـه نمي فهمنـد ..

و اين ، زيباست .. !

چون به اندازه ي مدّت نفهميدنَت

با آن نوشـ ته ، زندگــ ــي كرده اي ...

و هنگام فهميدن ، همه اش را از بَري !

پ.ن : آن طور بنويس كه نفهمــند .....

گاه هم اين نفهميدن ها، ديوانـه ات مي كند!

ــ سه شنبـه/ ۲۸ مهر ۱۳۸۸ــ

-----

+ گويي خدا لذت مي برَد از اينكه نزديكش شدي ..

هرچه مي خواهم عادي باشم ، معجزـه اش را وسيع تر مي كند!

و طعم ِ صفحـات ادامه ي قصـ ـه را برايم شيرين تر!

+ چه انتظاري.... دارم من!

در آشكارا برايم نوشتي و نفهميدم! ((هيچ چيز!))

در خفا برايَت مي نويسم تا بداني و بفهمي! (؟) چه انتظاري ــ دارم ــ من!

نارنجـي شده در شنبه 2 آبان1388 ساعت 20:55 توسط • تک ابر ِ نارنجی •| |

 

چه خوب است وقتي جوابت را مي گيري از او …

مخصوصا اگر آخرين شب ِ تعيين سرنوشت باشد ..

چه شبـــــي بود آن شب ..

گويي تمام ِ كائنات بي اختيار اشك مي ريختند ..

دلشان پر بود .. از همه چي و هيــچي!

خوش به حال آنان كه دلشان خالي شد ..

---

آن شب ؛ خدا دلم را خالي كرد ..

از هرچه نااميدي و بدبيني ..

و جايش را پر كرد از اميــد و جواب و زيبايي!

---

چه بايد بگويي وقتي خدا جواب يكي از " كاش" هاي ناقابلَت را مي دهد ؟

همان : " كاش دليلَش هم باز مي گشت .."

شما يادتان نباشد؛ خدا خوب به خاطر دارد ...

و چه زيباست وقتي قبل از گرفتن جواب "حافظ" چنان اطميناني به تو مي دهد كه لازم به ديدن نيست .. !؟

كاش "وسيله" ها همه اينگونه بودند ...

مي دانم كه همان "او" جواب وسيله هايش را هم داده ...

وسيله كه بي جواب نمي ماند .

اما كاش هايي ست كه جوابش را نمي خواهم چون تا همين جا هم خدا بس لطفش را شامل حالم كرده .. براي خالي نبودن عريضه مي نويسمشان ؛

كاش مي شد قدر ِ دليلت را بداني .. قدر لحظه هاي در كنارشان بودن!

كـــاشـ مي شـ ـ ـد ...

كاش دليلَت هميشه پيشَت بود تا يك لحظه به خاطرَش از خدا غافل نشوي ..

نمي گويم من به خاطر او به خدا نزديكم .. هستم! ولي بايد ياد بگيرم بدون او با خدا باشم .. هميــشه.

كاش وسيله هايش را شامل همه مي كرد .. ((او))

كاش وسيله ها مي دانستند چه هستند! يا چه شدند ... يا چه مي كنند!

کـــ ـ ـا شــ ـ .. ـــ

هیچ نمی خواهم از تو ..

همین که باشی کافی ست .. .. بگذار لذت بودنَت را ببرم.

این لحظه ها دست نیافتنی ست ..

سعي مي كنم .، خوشي ها را ابــدي ببينم ..

---

پ.ن: شرح آن شب .. يادتان هست ؟! آخرين شبِ تعيـينِ سرنوشت ...

اين پست بايد نوشته مي شد ... هر چه قدر هم طولـ ا ني و خسته كننده از چشم شما!

امّا شايد كسي كه چشيده باشدشان، كمي خسته نشود! .. كه بعيـد است! ... در عين كوچكي،

از بزرگ ترين اتفاقاتِ زندگيه من!

1.خالي شدن دل معاني زيادي دارد ..

2. "وسيله"،"دليل" : آن هايي كه خدا فرستاد و تو را به آن ها علاقه مند كرد و با دوريشان به او نزديك شدي .. و چيزهاي زيادي دريافتي ...-

+ چه قصـــه اي شد! تاريخي و ارزشمند ...

+ از همان اول حس مي كردم معجــزه اي در كار است ... ديدي ؟ پاي خـ ـدا وسط بود ـ!

+ نزديك ماندم .. تا كي‌ ؟ نمي دانم .. خدايااا! ممنــــــونم!

+ آسمون ِ نارنجــ ي دو ساله شد ..

+ اگه موزيك به دلتون نچسبيد بهم بگين حتما،لطفا.!

** تا تو به داد ِ من رَسي / من به خدا رَسيده ام

 

*مانا كه تويي و باز مانا كه تويي

  اي دورترين دور نشانا كه تويي

  هرسو نگهيم ناگهانا كه تويي

  اين قصــه همين است همانا كه تويي

 

   "زهير توكلـي"

                            

نارنجـي شده در چهارشنبه 15 مهر1388 ساعت 19:24 توسط • تک ابر ِ نارنجی •| |

۱

كفشــي خريده ام برايت.

با سليقه ي خودَم . البته به سليقه ي تو كه نمي رسَد !

ولي با تمام كفش هاي زيــبا و گران قيــ ـمت خودَت فرق دارد ...

. . . يكيشان را وقتي داشتي مي رفتي پايت ديدم ... كه بَعدَش ديگر نديدم ! نه خودَت را ،

نه كفشَــت را !

حالـا مي خواهم اين كفشها را برايت بفرستم ، تا شايد ..

دوباره ببينَمَت . آري با اين كفش ها ! يادَت نرود همين ها را بپوشي !

اين ها براي برگشتن است .

پ.ن : شايد به خـاطر اين كفش ها هم كه شده برگردي ...

پ.ن ِ دو :   شعر ؛ "سيــنا بهمنش" /  شرح ؛ خودمـ ـ (با كمي تغيير ِ مضمون)

كفشي خريده ام

              نه براي رفتن

                             برايت مي فرسـتم

                                                    كه برگرديـــ ـ ..

۲

+ حـ ـرفاي دلم اين روزها كمـ رنگند

  ديوار و در و آينه ام همـ رنگنـد

  سرَ در نمي آورَم من از كار ِ خـدا

  بي "تو" ، همه ي قافيه ها مي لنگنـد

  ـ خودمـ ـ

+ من خود دلم از عشق ِ تو لرزيـد وگرنه

  تيرم به خــطا مي رود امّا به هدر نه ! ....

  "فاضل نظري"

+ آن سفـر كرده كه صد قافــ ـله دل همره اوست

  هر كجا هست خدايا به سلامت دارَش

  " حافظ "

پ.ن‌: اين دو بيت هردوش حرف دلِ منه. ولي نمي دونم چرا انقدر با هم متفاوتن ؟؟!

* براي تك ابر ِ نارنجيم دعا كنيد .....

                      هر گاه حس كردي در اوج قدرتي به حباب فكر كن ..

 

 

 

نارنجـي شده در چهارشنبه 18 شهریور1388 ساعت 18:53 توسط • تک ابر ِ نارنجی •| |

 

اگر به دست ِ زمان بسپاري

چه بخــواهي چه نخواهي

فـراموشــ ـي يادَت را قبضه مي كند !

مگر اينكه ؛ با يك اشـاره ء خودَت

خــدا پا پيش بگذارد ...

 ====

تا نا اميــدي خواست چيــره شود ؛

پنج خط بالـا را

خواندم و ...

.. به ياد آوردم كه خـدا نگذاشت ...

پس بايد هـمان راه را پيش بگيـرم ...

از اين جا به بعـد ِ قصــ ـه ، دست ِ خودَم است .

با دانسـتن ِ

مقصــود ِ خــدا

+ چه نزديكــم . . . . كـاش همينگونه نزديك بمـانم !

  كاش در همين "نزديكــ ـي" دليلَش هم باز مي گشـــت !

+ ورق كه مي زنم .. نام ِ "خــدا " بر تك تك صفحات دفترم حــك شده است .[این روزهـا]

  يك بار ... دو بار ... سه بار .... بار ها بار!

            ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

             ..بي ربــط..  

[بی ربـط]

دَر ِ يه جعبه مداد رنگي‌ ِ ۳۶ رنگه ي نو رو كه وا مي كني ، از ديدن اين رنگــا ، 

با اين ترتيب ، دلِت پُر از شوق مي شه و لــذّت مي بري ! يه آرامشي بهت 

دست مي ده و پُر مي شي از يه حس ِ قشنــگ ... اين همون رنگاي زنده ي 

دنيان كه خدا با رنگ دادن بهشون به كائنات زندگي بخشيد ! 

+ پست زير ويرايش شد .                                

نارنجـي شده در چهارشنبه 11 شهریور1388 ساعت 17:0 توسط • تک ابر ِ نارنجی •| |

 

هـرچه گشتم مطلبی در وصف ِ تو پيــدا نشد

ذري اي از راز چشم محض ِ تو افشا نشد

مقصودم ز ميان واژه ها گم شد و رفت

چاره اي از شاهكار ِ نحس ِ تو هم ، وا نشد !

===

دفترها همه بسته شد ، هیچ مشقــی نیست

فصل هم تابستان شد ، خبر از برفــ ـي نيست

ما هم ، چو همه به سوز ِ خود مي سازيم

حالمان فرقي نكرده ، بــاز حرفـــ ـي نيست

===

آن ها از ديدن ِ من خرسنــد مي شوند

عده اي امروز راهي هلنــد مي شوند (!)

نگاه كن! چه بي ربطند اين قافيه ها

انگار ابيات كوتاه و بلند مي شوند

پ.ن : سخني كه در اين شعر به كار رفته به صورت عملي هم انجام شده! با دقت ؛ متوجه مي شويد !

+ به دليل نداشتن قافيه ، تعدادي از قطعه ها حذف شد و اولين رباعي ويرايش شد !

                         ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند كلام ديگر ...

 

* تُك تُك

   تك تك

   تك تك

   تك تك

  نام معشوقش را

  بر تنه ي درخـت حك مي كند

  داركوب

  (( جليـل صفر بيگي ))

 

* شنيده بودم

  " قايم باشك" تمرين جدايي ست

  امّا

  تو با من

  يك قايم باشك هم بازي نكردي

  تا بلد باشم

  با شك

  دنبالَت بگردم ـــ

 

+ گاه سكوتِ يك دوست معجزه مي كند و تو مي آموزي هميشه بودن در فريــاد زدن نيست ... !

+ ستاره ي دوم مال خودم بود ...

+ اگر بهانه يتان شيطان بود ، در قل و زنجير است ... استفاده كنيد! ما را هم فراموش نكنيد ...

خير پيش ـ!

نارنجـي شده در دوشنبه 2 شهریور1388 ساعت 2:2 توسط • تک ابر ِ نارنجی •| |

 

" برگ هــاي ورق خـورده ء تقويم ِ با تو بودن ، تمام ِ هستي ِ كوچك ِ آرزوهــايم را مي لرزاند .

كوتاه ترين پايان ِ عشق همين جاست . اگرچه اين قصه پايانش به كلاغ نرسيــد ، اما زيبا بود .... "

 

ته ِ ته ِ تمام اين قصــه ها مي رسد به تو !

انگار اين قصه ها براي رسيدن به تو خـلق شده ...

انگار او را براي رسيدن به خودت خلق كردي .!

شايد او اين ها را نخواند . اما تو ، همه را از بَري !

انگار مي خواستي براي يك بار هم كه شده دست به دامنَت شوم . . حسَت كنم . . .

ما خيلي حقير و كوچكيم ... خيليـــ ...

مي خواستي يكي از همين حقير و كوچك ها را برايم بزرگ كني ، تا شايد با دوريش كمي مرا به خودَت

نزديك كني .! امـا اين " كمي" شد "خيلي" . . . به همين زيبايي ..!

اين قصه با تمام قصــه ها فرق مي كرد ......

هنوز هم معجزه هايش را جلوي چشمانم مي بينم ! ...

هنوز هم آن حقير ِ كوچك ِ بزرگ را (!) از ذهنم پاك نكردي!

نمي گذاري فراموشش كنم !

با كوچكترين اتفاق خاطراتش را برايم تداعي مي كني ...

مي خواهي هم خودت را حس كنم هم آن وسيله ي با ارزش و ....

         ....

+ من اينجايم! حواسم جمع تر از هميشه !! هرچه بادا باد !

+ سقف ِ كوتاه ِ آسمان / پرندگان ِ بي بال را / به پرواز مي خوانَد / و ما روي زمين / سر به بالشي پر از

پَر / خواب‌ ِ پرواز مي بينيم (!؟!)

+ بعضي از اتفاقا خيلي كوچيكن ولي يه تلنگر بزرگن واسه چيزي كه يا منتظرشي يا فراموشش كردي يا

نمي دوني كه بايد فراموشش كني يا منتظرش باشي ؟!

+ ... يكي از پيچيده ترين دل نوشته هام بود ! موقع نوشتنش واقعا تو آسمونا سير مي كردم !! ...

+ اين روزها ... شايد با يك قطره مرواريد بي رنگ و گران بها ، همان مهربان حاضر در صحنه آن طور كه بايد

باشد را به آن طور كه نبايد باشد ( اما هست ) تغيير دهد ....

شعبان را از دست ندهيد ... با همه هستم ! با خودم هم ! التماس دعاي فوق ِ فراوان !

+ دو خط اول متن مال خودم نبود اما وصف حال خودم بود ... با اجازه ي نويسندش كه فعلا نيست !

اگه بود اجازه مي گرفتم ! شرمنده !

+ رو عكسش مكس كنيد . پر از معني و مفهومه ..... 

+ هنوز هم وقتی فریاد می زنم امیــدی هست  ؟  ... پاسخ می رسد : هست ... هست ... هست ...

دریغ از یک جواب ِ منفــي ! پس چرا بايد نا اميد بود ؟؟ هميشه اميــد هست .

نارنجـي شده در چهارشنبه 7 مرداد1388 ساعت 20:56 توسط • تک ابر ِ نارنجی •| |

 

چه زود تمام شدند قـصـّـه ها . . .

چه زود انتظارم بی جواب ماند . . .

چه زود چشمانَم قرمز شدند . . .

چه زود دفترت از حــرفهايم پر شد  . . .

* و چه زود ، نيستــــ ـــ ــ ـ . . .

انفجـــار . . .

مي خواستم لااقــل پيش  ِ تو منفجر شوم امــّا . . .

سَرَم از درد دارد مي تركد . . مي بيني ؟ انگار واقعا منفجر شدم !

چه بگويم ؟ !  حرفهــايم را قبلا زده ام . . .

همه اش براي تو بود . . .

هر چه خواندي . . . همه اش تو بودي . . .

همه اش سادگي من بود . . . من ساده تر از آنَم كه تو فكر مي كني . . .

از همين نوشته ها مي شد فهميد كه من چقدر ساده ام . . .

حالــا

عقل را كشيدم عقب ، دل آمد جلو !

حالا مي فهمم كه چقدر عقل جلوي دل را مي گرفت . . .

اما با نبودَت ديگر دل طاقت نياورد .!

عقل ، بي صــدا ، گوشه اي كِز كرده و به نظاره نشسته  . . .

همين عقل بود كه دل را به انكار وا مي داشت . . . !

همين عقل بود كه نمي گذاشت از دل خطائي سر بزند . . .

هر جمله يك قطره . . .

هر قطره يك خاطره . . . چه خوب بود . . . . . . .

خوش ترين و زيبا ترين خاطرات . . .

[اينها را فقط تو مي فهمي . . . اگر نفهميدي ، پس تو نيستي !]

* آن شعله های که از چند جرقه ی کوچکت نارنجی شدند حالا دارند همه چیز را به آتش می کشند . . .

کجـــــائی که آتش را خـــاموش کنی ؟

      

+ لطفا : کنجکاوی نکنید . فضولی نکنید .! اگه چیزی دستگیرتان شد پیش خودتان نگه دارید! مثل یك راز!

   تمام شد . . . 

+ همه ی قصه ها تمام می شوند... بعضی زود ، بعضی دیر ! قصه ي من زود تر از زود تمام شد !

+ راستي ! من به خودم برگشتم . . . به كمك ِ خودم !

+ دل ِ من كه دل نيست ! يا مي شكند . . يا مي گيرد . . . يا تنگ مي شود ! . . .

+ تهِ تهِ دلم يه چراغ اميدوار كننده چشمك مي زنه ... البته از يه چراغ ِ چشمك زن خيلي بزرگ تره ....

   مي گه قصه هنوز تموم نشده ! سفيده ... من اميدمو از دست نمي دم . . . .

   در ضمن :"هرگز كسي نمي تواند از بيرون خوشحالي ِ شما را از شما بگيرد ، اين خود ِ شما هستيد

    كه با متكي بودن به ديگران به آنان چنين اجازه اي مي دهيد !"

+ وحشت از عشق كه نه ؛

  ترس ِ من از فاصــله هاست !

  وحشت از غُصه كه نه ؛

  ترس ِ من از خاتــمه هاست !

  ترس ِ بيهوده ندارم ؛

  صحبت از خاطره هاست !

  صحبت از كشتن نا خواسته ي عاطفه هاست !

  كوله باري ست پُر از هيچ كه بر شانه ي ماست !

  گِله از دست ِ كسي نيست . . .

  مقصر ؛ دل ِ ديوانه ء ماست !

 

نارنجـي شده در جمعه 26 تیر1388 ساعت 18:0 توسط • تک ابر ِ نارنجی •|

 

من محکوم به سکوت شدم ... محکوم به بی حرفی و انزوا ....

خودم را در آن دوردســت ها می بینم که چه سرخوش با همه بگو مگو می کردم و می گفتم و

می خندیدم ....

حالا هم چیزی عوض نشده !

فقط ... من ، خودم نيستم .!

دلم براي خودم تنگ شده ...!

نمي گذارند خودم باشم ... نگذاشتند  ...

چقدر بعضي ها عجولانه قضاوت مي كنند ... تصميم مي گيرند ... تلقين مي كنند ...

و بعد همه چيز را خراب مي كنند و من را از خودم بيرون مي كشند !

بي آنكه بدانند هرچه بود و نبود به بــاد رفــت .....

سخت نيست ؟! آنچه كه نيستي در گوشَت بخوانند ..!

آنچه که تا به حال از یک نفر هم نشنیده ای ؟!!

" پشت پا خوردن " را می توانم با تمام  ِ وجود حس کنم!!

نه! شکست را نمی پذیرم ... فقط ، كمي از خودم دور شدم . همين .

من كه بودم ... ، نمي دانستم سـكوت يعني چه ؟؟! .... هه ! ....

اما حالا تلقين ، حكم  ِ سکوت ِ مرا صادر کرده ...

پس ؛ اينكه مي بينيد من نيستم . اشتباه نكنيد !

امـــيد دارم به روزي كه .....................................

                      هيسسسسس...

+ كاش كسي بود كه مرا به خودم بازمي گرداند ... كمكم مي كرد تا خودم را پيدا كنم ...

+ با دوست عشق زيباست با يار بي قراري / از دوست درد ماند و از يار يادگاري ...

+ چه بي پروا مي نويسم حرف هاي دلم را ... مثل گنجشك هايي كه روي سيم هاي لخت ِ فشارقوی

عشق بازی می کنند!

+ دلم شكست و تكه هاي شكسته شدن مني كه حالا هستم ! خودم از دل بيرون پريد و رفت ...

نارنجـي شده در دوشنبه 15 تیر1388 ساعت 14:29 توسط • تک ابر ِ نارنجی •| |


Design By : Night Skin